
اواخر سلطنت قاجار، با وزیدن نسیم دموکراسی و آزادی خواهی از بیرون مرزهای ایران، حال و هوای دیگری به جامعه ایرانی می دهد. شوق و شور و امید در دلها زنده می شود و مردم اکنون خود را در آستانه وصال یار می بینند.
ثمره تلاش روشنفکران در بستری از مسایل اجتماعی آنروز ایران، به حاکمیت حکومت مطلقه شاهی در پناهِ حمایت معنوی متولیان دین، به بار می نشیند و جامعه تشنه عدالت و آزادی را به استقرار حاکمیت قانون بشارت می دهد. اما دیری نمی پاید که اهریمن نیروهای خود را بازسازی کرده و به صف مشروطه می تازد. شیخ فضل الله نوری که درد دین دارد و حاکمیت قانون را باطل السحر اسلام می بیند موضوع را جدی گرفته و به مخالفت با مشروطه پرداخته و در برابر آن پرچم مشروعه را علم می کند. اما اینبار نیروی ملی در برابر این ارتجاع تحمل از کف داده و شیخ را بر دار می کشد.
هلهله مردم در این مراسم نفرت چندین صد ساله ایرانی را به نمایش می گذارد.
اما رویای استقرار قانون، در عمل به صورت جعلی و فرمالیته به نمایش در می آید!!
بعد از انقراض قاجار و قدرت گرفتن رضا شاه، تنها در زمینه های اقتصادی و امنیتی شاهد رشد و شکوفایی هستیم. محمد رضا شاه نیز اصلاحات پدر را ادامه می دهد و شاید بتوان گفت تا حدی پیش می رود که ابزار و و سازو کار تمدن و مدرنیته را فراهم می نماید بدون آنکه شناخت درستی از آن داشته باشد.
از طرف دیگر روحانیت زخمی اینبار برای کشیدن انتقام از مشروطه در کمین فرصت است. با بالا گرفتن بحران سیاسی در دهه 50 و در نتیجه مبارزات گروههای سیاسی با رژیم پهلوی، خمینی با فریب مردم، به مدد بچه آخونهای از فرنگ آمده بساط شریعت را در ایران می گستراند.
سایه سیاه حکومت اسلامی در مدتی حدود 30 سال، چیزی جز نکبت و فلاکت نصیب ما نکرد. در طول این مدت اولین دغدغه حکومت سیاه اسلامی تحقق آمال و آرزوهای "پیامبر دروغ" در تسلط و به انقیاد کشیدن جهان، به این مسیر هدایت شد که سهم بسیار بزرگی از سرمایه های ایران برای آتش افروزی در گوشه و کنار جهان خرج و هدر شد. اکنون با چشمانی غمبار باید شاهد شلیک هر روزه 100 تا 200 راکت اهدایی ایران به سوی سرزمین اسراییل باشیم. نتیجه آن که اسراییل هم بیکار ننشسته و هر جا پایگاه موشکی شناسایی کند حتا اگر به وسیله کودکان استتار شده باشد مورد حمله تجهیزات مدرن قرار می دهد و می شود آنکه نباید بشود یعنی قانا.
جالب است که در این میان رییس میمون شکل ج.ا. در کنفرانس اسلامی مجدد حرف خود را مبنی بر"نابودی اسراییل" تکرار می کند. نابودی یک سرزمین؛ نابودی یک ملت!! زهی شرمندگی!
فرزندان مکتب اسلام یعنی جانشینان خمینی، با تمام توان به گسترش فقر فرهنگی و ابتذال دست می زنند. بنیادهای علمی و فرهنگی ایران را با ایجاد بنیادهای جعلی و تقلبی به سوی بی فرهنگی و و ابتذال هدایت و سوق می دهند.
...
اکنون نیک اگر بنگریم، با گذشت صد سال از مشروطیت حد اقل کاری که شده زده شدن پنبه دین و ادعای اداره جهان بوسیله شریعت است. کاری کارستان!! زمانی اگر روشنفکران برای بیان افکارشان مجبور بودند به نحوی اسلام را دور بزنند، اینک دقیقا روشنفکران وظیفه پرداختن به اسلام را قبل از پرداختن به هر وظیفه ای بر دوش می کشند.
یاد دارم زمانی در حالی که نفرتی عمیق از خمینی در دل داشتم، حتا در محیط های خانوادگی و در جمع یاران تاب و جرات تو خطاب کردنش را نداشتیم. چه زود گذشت چقدر خوشحالم در برابر همان کسانی که زندان بان ما ایرانیان بودند به راحتی مقدسات و مقدسینشان را بیرحمانه نتقد می کنیم بدون هر گونه بیم و ترسی!!
چقدر دلم برای کسانی ماند گنجی بنیانگذار بسیاری ان نهادهای ج. ا. می سوزد وقتی در نهایت استیصال می گوید: اسلام با دموکراسی سازگاری دارد.آقای گنجی! اسلام یعنی شریعت، یعنی قانون الهی، یعنی سلطه الله، یعنی تن دادن به هزیان ها و عقده های ادیپ محمد، یعنی تبعیض بین زن و مرد؛ بین برده و آزاد؛ بین مسلمان و غیر مسلمان، یعنی تن دادن به حکومت نایبان یک کودک 5 ساله نبوده و نابوده!
در حالی که دموکراسی یعنی حکومت مشروط، یعنی حکومت مردمی، یعنی تامین حقوق همه آحاد مردم، یعنی برابری جنسی؛ نژادی، یعنی آزادی اندیشه و فراهم نمودن امنیت برای همه!
آزادی در ابتدایی ترین حقوق مانند؛ آزادی و امنیت در پوشش؛ غذا و در اندیشه!
یعنی آزادی در نپذیرفتن هر دینی و اعتقادی!